وقتی که همه چیز بهم گره میخوره تا همونی بشه که باید بشه !

صبحه:بیدارمیشی میخوای دوتا دستات رو مثل پرنسس ها از دو طرف بکشی و با لبخند بگی امروز روز خوبیه و من بهترین روز زندگیم رو شروع میکنم یکهو "بنگ" از رو تخت پرت میشی پایین و ساق پات بطور وحشتناکی درد میگیره !

میخوای بری دستشویی تا مسواک بزنی اجابت مزاج کنی و دست و روت رو بشوری لنگ لنگان میری داخل دستشویی و ازدرد پا به خودت می پیچی باز با پرویی میگی نه امروز من بهترین روز زندگیم رو اغاز میکنم گور بابای هرچی درده شیر آب رو باز میکنی "ای بابا اب چرا نمیاد " اره ننه شیر اصلی محل ترکیده و تا ظهر از آب خبری نیست

با دستمال یه خاکی تو سر خودت میریزی و میگی اه فکر کردی من امروز بهترین روز زندگیم رو اغاز میکنم

سریع لباس می پوشی و به افتادن دگمه لباست و سوراخ جورابت توجه نمیکنی

سویچ رو میچرخونی "لینگ لینگ " ماشین روشن نمیشه . باشه فکر کردی !دیگه قضیه حیثیتی شده من روزم رو با توی ابو قراضه خراب نمیکنم

دست برای هر تاکسی که تکون میدی انگار نیستی رد میشن . یکهو یاد اون کلمه جادویی می افتی "دربست "!خط ترمز تاکسی ۲۰متری ادامه پیدا میکنه !و تو با حس ناب پیروزی روی صندلی جلوی ماشین میشینی . اها داره اوضاع عوض میشه . رادیو با صدای بلند داره داد میزنه طوری که به زور صدای خودت رو میشنوی میگی " میشه خواهش کنم صداشو کم کنی " میگه "چی راهمو کج کنم "میگی "نه صداشو .... "میگه "اها اره اهنگ قشنگیه امروز روز خوبیه خیلی خوب بهترین روز زندگیمه میخوام همش مهربون باشم ". تو دلت به اینکه ای کاش میشد یه مشت تو گوش کر این یارو میزدی  فکر میکنی و تصمیم میگیری یه کاری کنی دست تو جیبت میکنی تا کرایه رو حساب کنی ای بابا " پولام کجاست " وای  پولم تو اون یکی کیفم جا موند . به راننده با لبخند نگاه میکنی و میگی "بعله شما درست میگی "میگه "پس چی ماشین مال خودمه ! "میگی "رسیدیم "و با دست نشون میدی که بایسته !

از نگهبان اداره کمی پول قرض میکنی و به راننده تاکسی که جلوی در داره چپ چپ نگات میکنه میدی .

حالا جلوی اداره وایسادی و به تابلوی اداره نگاه میکنی : خوب ! زندگی اومدم حالتو بگیرم .

رو پله های اداره هستی که همکارت میگه شنیدی چی شده ؟ نه؟چی شده . ای بابا امروز ریس مون عوض شد و ریس جدید اومده و از صبح عین شمر وایساده ببینه کی زود میاد کی دیر به ساعت نگاه میکنی حدودا" ۲۰ دقیقه هست که از وقت قانونی گذشته !!! با سر خم طوری که فقط دگمه های لباست رو می بینی میری تو سالن اداره . ای بابا این دگمه هارو چرا بالا پایین بستی. ها !مال اینه که یه دگمه کمه میخوای درستشون کنی که ریس جدید با لحن تمسخر میگه "به به خانم .....رسیدن به خیر ! "دستت هنوز رو دگمه هاست . لبخند میزنی و میگی "اقا خوش اومدین چقدر خوشحال شدیم از این تغییر مدیریت و .."هنوز حرفت تمام نشده نگاهکی به تو و اوضاعت می اندازه و نمیزاره حرفت تمام شه و میره تو اتاقش ودر رو می بنده

اوف ! لعنتی بسته شو ! از اتاق مالی اداری صدات میکنن . میری داخل و با مهربونی لبخند زنان سلام میدی . همکارت میگه "میدونی خانم .... نامه ای ازبانک ملت اومده ضامن کی بودی ده تا قسط نداده باید از این ماه حقوقت مسدود بشه " ها ؟کی ؟کجا ؟-داری سکته میکنی -.!  یادت میاد اون همکارت قرار دادی بود و از این اداره ۵ ماهی هست که رفته و از این استان هم .....

دیگه لپات گل انداخته از شور زندگی میری تو اتاقت ! ارباب رجوع میاد :

"خانم من از دست شما شکایت دارم !

اره ؟ چرا ؟

 چرا برای بچه من کاری نمیکنی شوهرم مرده و بچه ام تنها کسیه که میتونه درامدی داشته باشه و کمک کنه تا ما زندگی کنیم و تو براش هیچ کاری نمی کنی .

اخه قربونت برم من چیکار میتونم بکنم که نکردم

داد میزنه :همش پارتی بازی همش مفت خوری کار که نمی کنین فقط مفت میخورین مفت میچرین . برای بچه من کاری بکن وگرنه میرم از دستت شکایت میکنم

نگاهی میکنی. و اصلا حرفت نمیاد . حتی نمیخوای از خودت دفاع کنی.زن در حالی که داره به جد و اباد ت فحش میده و نفرین میکنه از اتاق بیرون میره .

زنگ تلفن بلند میشه با وحشت نگاهش میکنی بردارم ؟برندارم ؟صدایی از اونطرف گوشی میاد :الو ؟بعله

خانم ...

بعله خودم هستم !

خانم شما برنده یک خودرو از بانک ملت شدین . همین امروز باید بیاین تا کارهای اداریش انجام بشه  حتما کارت شناسایی همراهتون باشه

زبونت بند اومده .

ها ؟کی ؟ کی ؟ کجا ؟ خدایا !

تلفن بوق میزنه اما گوشی هنوز تو دست تو اه ! بلند میشی باید کاری کنی .

چیکار کنم ؟یعنی راسته ؟یعنی سرکاریه ؟خدایا !من خوابم ؟

یاد درد پات و دستشویی و تاکسی و....می افتی و میگی نمی تونه خواب باشه گفتم امروز بهترین روز زندگیمه ! ای وال خدا ! چاکرتم !

برگه مرخصی رو که به دست مدیر جدید میدی میگه همین الان اومدین اداره میخواین برین . موضوع رو در حالیکه زبونت لکنت پیدا کرده تعریف میکنی . با تحیر نگاهت میکنه و حتما تو دلش به خوش شانسیت لعنت میفرسته . همونطور مبهوت برگه ات رو امضا میکنه . تا برسی پایین پله ها همه همکارات موضوع رو شنیدن و صدای بعضی هاشون رو می شنویی که میگن کوفتت بشه . تقزیبا تا بانک پرواز میکنی .

سلا م من خانم ... هستم

و این شناسنامه و کارت ملی ام .

 کارمندای بانک هم با همون احساس همکارات نگاهت میکنن . خانمی که نمی دونم مسئول چیه میگه اجازه بدین !

چشم !

به کامپیوتر نگاهی میکنه چند تا دگمه میزنه و بعد میگه :ضامن اقای ...بودین .

 میگم "بعله

میگه ۱۰ قسط پرداخت نکردن یا باید تمام قسط ها پرداخت شن یا اینکه تسویه حساب کامل انجام بشه

میگم جان؟ خانم چه ربطی داره

خانم با پشت نازک چشم میگه قانونه خانم به ما چه شما بد حساب هستین به بد حسابا که جایزه نمیدن .

 میگم اصلا وام چقدری هست

 میگه : ۱۲میلیون .

 میگم ماشینی که قراره من بگیرم ارزشش چقدره میگه

 میگه :۷ میلیون .

 جان ؟ اما این اقا فراریه و من نمی تونم پیداش کنم .

نمیدونم خانم این قانونشه .

گیج و منگ داری گنجشکای دور سرت رو میشموری .

که یه اقا میاد و ازت میخواد پاشی بری جلوی تابلوی تبلیغاتی بانک بایستی و لبخند بزنی تا یه عکس تبلیغاتی برای بانک بگیرن . اصلا نمیدونی چیکار میکنی میری جلوی تابلو و یه برگه بزرگ رو جلوی سینه ات میگیری و لبخند مصنوعی میزنی و "دینگ دینگ "فلش !

عکس رو گرفتم خانم می تونی بشینی .

 میخوای برگه رو بدی دست عکاس تا گورش رو گم کنه

 بزار ببینم رو این برگه که دستم بود چی نوشته بوده

" امروز بهترین روز زندگیم بود "

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 19:40 نويسنده شعله |

احساس سبکی خاصی دارم انگار دارم پرواز میکنم . وجودم پرشده از ارامش ! ارامشی که مثل خواب است . سرم را برمیگردانم چمنزاری روبرویم می بینم

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ ..........

دلم میخواهد بدوم اما نه ! چرا؟اینجا زیباترین جای عالم است . سکوت و تنها صدای نسیم که صورتم را غرق بوسه کرده . هوم . نفس عمیقی میکشم و روی زمین مینشینم دامن  گلدارم در اطرافم پخش شده و خنکی و رطوبت زمین را حس میکنم و از این حس غرق لذت میشوم . به دورتر نگاهی می اندازم و گلهای شقایق یکدستی که قرمزی خود را زمینه این چشم انداز زیبا کرد را می نگرم .

ای عشق  ای عشق چهره ابیت پیدا نیست

خود را در اغوش زمین رها میکنم حالا با زمین هم خوابه شده ام وای چه حس ارام بخشی ابی اسمان با تکه های ابر نگاهم میکنند ابر شکل چشمی را دارد که با حالی عاشقانه به من خیره شده لبخندی میزنم و خیره به چشمانش میشوم .

صدایی را میشنوم حرکتی در سبزه ها حس میکنم خود را از زمین کمی جدا میکنم - انگار دلم نمی اید از اغوشش جدا شوم - خرگوش سفید زیبایی نزدیک من رو ی دو پا نشسته و با تعجب به من نگاه میکند حس میکنم میخواهد همراهش شوم ارام برمیخیزم و به دنبال خرگوش که حالا به سمتی ارام ارام در حرکت است میروم . کمی انطرف تر صدای دل انگیزآب را می شنوم . و بعد از اینکه از صخره کوچکی که انجاست رد میشوم به ابگیر زیبایی میرسم رود کوچکی که از روی بلندی به داخل ابگیر میریزد ابشار کوچک زیبایی را ترسیم کرده .سنگ های کوچک و بزرگی در عمق کم ابگیر دیده میشوند آرام آرام در حالیکه دامنم را کمی بالاگرفته ام وارد ابگیر میشوم سنگریزه ها کف پایم را قلقلک می دهند . اب تا بالای زانوهایم رسیده و در چند قدمی آبشار هستم . به ناگاه خود را در آب رها میکنم و روی آب شناور میشوم .........

روی آب شناورم و اسمان را نگاه میکنم و ابشارقطرات آب  خودرا به صورتم می پاشد. نمیدانم خواب است یا بیداری فقط میخواهم تا هستم باشم .............


- شاید ادامه داشته باشد !

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 8:48 نويسنده شعله |

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:27 نويسنده شعله |